خوشبختی
خوشبختی،
همان تصور خیالی ِ
هر روز صبح
است که
وقت هورت کشیدن چای
با خود مرور می کنم.

2
Tu passes
;Si facilement
Que je doute
Sur
Ma vie
Mes jours
.Mon existence
?Tu m'entends
!A u R e v o i r
Ce qui me reste
Au bout d'un espace
, assez sombre
restée seule
;assez mal
ne pense qu' à toi
qui me quitte
...qui me laisse
Et ce qui me reste
.rien de tout
Maintenant
?Où suis- je
,Parmi les bavards muets
les musiciens sourds
et
les innocents morts
Demain
?Où je pars
?Où
محصور شدگان
پروانه ها را محصور کرده اند
میان تورهایی بلند.
همان پروانه های سفیدی
که زیر افتاب فروردین ماه به دنبال هم می دویدند
و هر کودکی
شانس لحظه ای داشتنشان را
با دست های نشسته اش امتحان می کرد.
حالا برای خرید بلیت ملاقات پروانه های دربند
بعد از گذشتن از چراغ راهنمای چهار زمانه
میان نرده های اهنی
در صف می ایستی.
اواز دهل
خاموش نمی شود
آواز دهلان
این مضحک ترین مرثیه
در سوگ سازدهنی.
میان وعده.
فنجان چای سبز
میان انگشتانم!
طعم خوشبختی ست
در هذیان های عصرانه،
طعم دود بدون حلقه!
به گور گریخته!
دوستت می دارم
و تو را به دایه ای مهربان می سپارم
و در ایستگاه
به انتظار گردباد بعدی می نشینم
که سوت زنان از راه رسد،
و مرا در اخرین حلقه ی کوپه بنشاند
تا با چشمانی بسته
تجسم فروغ حقانیت را با خود به گور برم!
بی فروغ
در لحظه ای که عجز
دستانم را فلج می کند.
تیغ جراحی را
در چشمم فرو می کنند.
حال در خاطر هیچ کس نیست.
خیابان، تو
و نوری که بر شانه هایت پخش بود.
مرد من!
تیغ آبستن این درد نبود.
سقوط آزاد
سهم لاشخورها
پس از سقوط آزادم
مدال طلایی ست که نصیبشان می شود.

