گیلدا

 

دستت رو به من بده.

نترس بيا.

می دونم راه سختيه پر از چال و چول.

با هم می ريم .قدم هامون رو با احتياط برمی داريم.

ادمک!

نترس بيا . صدای پاهای چوبيت تنهايی ام را پر می کند...

+ گیلدا ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

25 ارديبهشت ۸۴

چيزی به غروب نمونده .دختری روبروی کشتی يونانی ها ايستاده.خودش

تنهاس.دست بغل ايستاده و نگاهش به سمت زمينه.

خاطرات مثل يک فيلم سينمايی ازجلو چشماش رد می شه .همه روبه خاطر

می ياره.

اومده اينجا تا با همه ی خاطراتش خداحافظی کنه.خودش خوب می دونه نمی تونه 

فراموششون کنه.به نظر خودش اين بهترين راهه.

فرنوش روبه روی کشتی يونانی ها خاطراتش رو به خاطر می ياره.

اون روز ۲۹ اسفند سال ۸۰ بود .

شهرام وفرنوش درست موقع غروب روبروی کشتی يونانی ها بودند.

شهرام:oh,my God ,Taitanic

خنده ی فرنوش

نشستن لب ساحل. شهرام و فرنوش شروع به خوندن می کنن:

 where do I begin to tell the story of love

.

.

سه نفر ديگه با اونا همراهی می کنن

فرنوش به ياد می ياره.خودش به تنهايی شروع به خوندن می کنه:

where do I begin to tell the story of love

.

.

اروم اروم می ره توی دريا.تا نيمه ی بدنش توی درياست.به جايی اومده که اخرين بار

با شهرام اونجا بود و به ياد می ياره

فرنوش:کی بر می گردي؟

شهرام:۲ ماه دیگه

و الان ۴ سال از اون روز می گذره.

از دريا می ياد بيرون.

با خودش فکر ميکنه .بهتره به پيشنهاد مازيار فکر کنه.

و زندگی دوباره جريان پيدا می کنه.

 

+ گیلدا ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

مسابقه عکاسی در شهر پيتر

پيتر بعد از شنيدن برگزاری مسابقه عکاسی دوربينش را به گردن انداخت و ازخانه

خارج شد . در خيال خود چند سوژه را رديف کرد.موضوع مسابقه به نظرش اسان

امد.موضوع مسابقه اين بود:

عشق را با دوربين خود به تصوير کشيد.

پيتر به خيابان شلوغ شهر رفت .اولين سوژه را پيدا کرد:مادر و بچه کوچکش .مادر

دست بچه اش را گرفته بود و با سرعت در حال راه رفتن بود.

دومين سوژه:يک زن و شوهر

سومين سوژه:کافی شاپ شهر

چهارمين سوژه:کليسا

پنجمين سوژه:يک موسيقيدان

ششمين سوژه:يک نويسنده

هفتمين سوژه:يک نقاش

هشتمين سوژه:يک خطاط

نهمين سوژه:گل فروش

دهمين سوژه:يک پدر

يازدهمين سوژه:يک معلم

.

.

.

۳۶ سوژه:عکس خودش.

پيتر دو روز فکر کرد که از بين عکسها کداميک را انتخاب کند. کار سختی بود پيتر همه

 را فرستاد.

يک هفته بعد در سالن بزرگ شهر با حضور عکاسان شهر بهترين عکس انتخاب شد.

همه شرکت کنندگان در سالن نشسته و منتظر بودند.

روی صفحه ی نمايش ديده می شد:عکس برتر از...

بعد صفحه ی سفيدی نمايش داده شد.

سکوت سالن را فرا گرفت.

لحظه ای بعد تمام حاضران سالن کف زدند.

هيچ کس ندانست عکاس اين عکس که بود.هرکه بود به گمانم از همه عاشق تر بود.

 

 

 

+ گیلدا ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

ناارامی در کوی دانشگاه تهران

دانشگاه خواسته های دانشجويان را نپذيرفت.......

 

+ گیلدا ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٥
    پيام هاي ديگران ()